|
|
sokut |
![]() |
![]() |
![]() |
به وبلاگ پروانه اي من خوش آمديد. | |
|
شب تنهاییشبی ازپشت یک تنهایی نمناک بارانی تورا با لحجه ی گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزو هایت دعاکردم .پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تورا از بین گل هایی که در تنهاییم روییده اند جدا کردم . وتو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سر گردان چشمانی است روییایی ومن تنها برای دیدن آن چشم تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم . این بود اخرین حرفت ورفتی . . . ! ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
( ادامه مطلب ) دلتنگدلتنگنهادم برضریحی سرکه عر ش آنجاجبین سان بود کویری بودم اما دیدگانم مثل دریابود نهادم بر ضریح عشق پیشانی و اشکم را به گستاخی رها کردم که نه ام هیچ پروابود حضور عشق هم مثل نسیمی می وزید اری ! تو می گویی نبود اما یقین دارم که آنجا بود من ویاد تو بودیم به هر جا سرزدیم .ازما حمایت کردمعصومی که صاحب خانه ی مابود شفاعت خواستم ازاو که تا پیدا کنم خود را از او دامان و از من دست کوتاه تولا بود از ان دم از خدای خود تورا تنها طلب کردم اگر چه در دلم صد آرزو و صد تمنا بود
تنهاترینممن مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه صحبت چلچله هارا تا صبح نبض پاینده ی هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل همه را می شنوم . می بینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سرا پا خوبی تک وتنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بیار . توبدان . توبمان . بامن تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبهاتوبتاب من فدای تو به جای همه گل ها توبخند اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن مو ی دراز توبگیر .توببند . تو بخواه . در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است آخرین جرعه از این جام تهی را تو بنوش خندهبه چه می خندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه می خندی تو ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ به چه می خندی تو ؟ به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد ؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟ به چه می خندی تو ؟ به دل ساده ی من می خندی ؟ که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنده دار است ! بخند . . . برا ي توارزوچه شبي بود چه فرخنده شبي ان شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد كودك قلب من اين قصه ي شاد از لبان تو شنيد : زندگي رويانيست .زندگي زيباييست ومي توان به درختي تهي از بار زدن پيوندي مي توان در اين اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت مي توان از ميان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو دل هر دو بيزار از اين فاصله هاست قصه ي شيريني است كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد قصه ي نغز تو از غصه تهي است باز هم قصه بگو ! تا به ارامش دل سر به دامان تو بگذترم و در خواب روم در دلم ارزوي امدنت مي ميرد! رفته اي اينك اما ايا باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام ميگيرد ! من گمان مي كردم دوستي همچون سروي سرسبز چهار فصلش همه ارستگي اي است من چه ميدانستم ؟ هيبت باد زمستاني هست من چه مي دانستم ؟ سبزه مي پژمرد از بي ابي من چه مي دانستم ؟ سبزه يخ مي زند از سردي دي من چه مي دانستم ؟ دل هر كس دل نيست قلبها زاهن و سنگ قلب ها بي خبر از عاطفه اند ميان دل من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم . مي تواني تو . . . به لبخندي اين فاصله را برداري توتوانايي بخشش داري دست هاي تو توانايي آنرادارند كه مرا زندگاني بخشند چشم هاي تو به من مي بخشند شور و عشق و مستي وتو چون مصرع شعري زيبا سطر بر جسته اي از زندگي من هستي دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي دگر است تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم چه اميد عبثي ! من چه دارم كه تورا در خور هيچ من چه دارم كه سزا وار تو هيچ تو همه هستي من . هستي من تو همه زندگي ام . زندگي ام تو چه دار ي همه چيز تو چه كم داري هيچ چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو؟ بي تو مردم . بي تو مردم گاه مي انديشم خبر مرگ مرا باتو چه كس مي گويد؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي روي تورا كاشكي ميديدم ! شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت را كه : مهم نيست زياد وتكان دادن سر را كه : عجب ! عاقبت مرد . . . با من اكنون چه نشستن ها چه خموشي ها باتو اكنون چه فراموشي هاست چه كسي مي خواهد من وتو ما نشويم ؟ خانه اش ويران باد ! من اگر مانشوم تنهايم تو اگر ما نشوي خوشبختي از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وا نكنيم ؟ من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند
از جدايي چه بگويم كه اشكم همه فرياد استبه نام او كه وجودم ز وجودش به وجود امده است+Powerd By: JavanBlog.Com+ |
|